پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است![]()
سلام .من امدم با دنیای جدید تر ...با روحیه ای جدید تر ..با دنیایی از تجربه ها و انگیزه های شیرین تر...
دوستای گلم سلام دلم بدجور براتون تنگ شده چطورین؟![]()
![]()
بی اختیار غرورم را به غلیان در میاید
هرگز نگاه ......... کسی بر وبلاگم خدشه وارد نکرد
و من از ترس .... دلتنگی هایم را به باد فنا می سپارم و بی گدار به خاموشی روی می اورم
خاموشی برای غرور
هر امدنی رفتنی دارد و هر دفتری روز هنگاهی بسته خواهد شد
زمان بسته شدن این دلنوشته ها فرا رسیده و من با دلی ارام چراغ این وبلاگ را برای همیشه خاموش می کنم
به خاطر همه چیز ازتون ممنونم ![]()
![]()
مرا در قلب خویش فرو بردی
و حال که لحظه دوریست دل کندن برای من
مشکل
امدنم بهر تو بود رفتنم برای خویشتن خویش
خودخواهی بود ولی رفتم
شاید بگویی امدنت بهر چه بود که رفتنت باشد
حالا دیگه وقتی پا توی کاشون می گذارم انگار پا تو شهر خودم گذاشتم دیگر بزرگ شدن را اموخته ام دیگر دل سپردن را اموختم
شاید بخواهی بگویی پس چرا هنگام رفتن به راحتی رفتی چرا رفتنت را به روی خودت نیاوردی چرا بی خیال رفتی
بی خیال نبودم
دوستتان دارم ![]()
غبار غريبي بر تنم لانه كرده بود
ارام ارام چشمانم را با نوازش باد مي گشايم
نداي غريبي در خانه دلم را
مي كوبيد
مي خواهد بيدار شوم
مي خواهد به پشت سرم نگاه كنم
تا
حكمت غبار الود دلم را بيابم
سرم را بر مي گردانم
چيزههاي زيادي براي ديدن بود
نگاهم را به اخرين خاطره ها
ميخكوب مي كنم
و شروع مي كنم با انها سخن مي گويم:
سلام
سلام به خاطره هاي گذشته
به خاطره هايي كه اين روزها انها را از خواب زمستانه
بيدار مي كنم
سلام به انان كه نگاهم را به زندگي به ادميان
زيباتر مي كنند
سلام
سلامي كه هر بار با گفتنش مي خواهم به شما بگويم
دوستتان دارم
نه براي انكه دوستم بداريد بلكه براي وجود دوست داشتني تان
دوستتان دارم
........
.....
...
يادتان بخير
به نام خدا
امشب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است امشب راهی سفر عشق هستیم امشب قراره سقف زیر سرمان مسجد جمکران باشه.
امشب وقتی می خواستم دستم را به ضریح مقدس حضرت معصومه بزنم به دستانم گفتم نور شو که دستانت در نور غوطه وراست نور شو که اینجا میعادگاه عشق است.
اینجا حال و هوایی دیگر داشت اینجا توشه ادمیان مهر بود یک دنیا صداقت و یکرنگیبود اینجا چیزی نداشتی که بخواهی پنهانش کنی اینجا خودت بودی خدای خودت.
عطر خلوص فضا را پر کرده بود ذکر ها گفتگوی خالصانه ای بود که طعم فیاضت می دادند.
دستها خدا را می خواندند چشمها اشک میریختند توبه میکردند اینجا با همه وجود می شد خدا را حس کرد.
اصلا نمی خواستم بلند شوم دلم نمی خواست این فضا را رها کنم ولی باید جلوتر می رفتیم به جمکران..

از درب پنجم وارد مسجد شدیم دو رکعت نماز می خوانی دو رکعت نماز عشق... که صفای خواندن دو رکعت نماز در خانه خدا را دارد چقدر اخلاص طراوت دارد.
موقع سر گذاشتن قران همه مردمان رو به مسجد می کنند دستها را بالا می گیرند و لبانشان را به ذکر زیور می دهند
یک لحظه روز قیامت در برابر چشمانم ظاهر شد انگار روز محشر بود هق هق گریه ها بالا بودن دستها دیگر چه می خواستی قیامتی بود از توبه هااااااااااااااااااااااااااااااااااا.