غبار غريبي بر تنم لانه كرده بود
ارام ارام چشمانم را با نوازش باد مي گشايم
نداي غريبي در خانه دلم را
مي كوبيد
مي خواهد بيدار شوم
مي خواهد به پشت سرم نگاه كنم
تا
حكمت غبار الود دلم را بيابم
سرم را بر مي گردانم
چيزههاي زيادي براي ديدن بود
نگاهم را به اخرين خاطره ها
ميخكوب مي كنم
و شروع مي كنم با انها سخن مي گويم:
سلام
سلام به خاطره هاي گذشته
به خاطره هايي كه اين روزها انها را از خواب زمستانه
بيدار مي كنم
سلام به انان كه نگاهم را به زندگي به ادميان
زيباتر مي كنند
سلام
سلامي كه هر بار با گفتنش مي خواهم به شما بگويم
دوستتان دارم
نه براي انكه دوستم بداريد بلكه براي وجود دوست داشتني تان
دوستتان دارم
........
.....
...
يادتان بخير